محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
48
آثار عجم ( فارسى )
[ 32 f ] هر آن صفت كه ز هر كس شنيدهاى به جهان * تمام را ، همه داراست بلكه افزونتر به مَدرَسش ، چو فلاطون هزار كس شاگرد * به محضرش ، چو ارسطو هزار تن چاكر ز خوان « 1 » فضلش ، لقمان گرفته لقمه به آز « 2 » * ز خاك پايش ، بو نصر جُسته ، كُحل « 3 » بصر ابو على أَرَنى گوى « 4 » مىشود چو كليم * شود اگر كه به سيناى « 5 » حكمتش رهبر كند چو هندسه تحرير ، گردد اقليدس * به گرد كلكش ، گردان ، چو چرخ بر محور « 6 » به هيئت « 7 » ار نكند بندگيش بطلميوس * فلك ز منطقه « 8 » بر گردنش نهد چنبر لب ار به نحو « 9 » گشايد كسايى و فَرّاء * كِسا « 10 » ى فضل و هنر را ، ز تن كنند به در شود چو بر فرس فكر ، گاه نظم سوار * ابو فراسش باشد غلام بسته كمر به پيش دفتر نثرش بود حريرى را * متاع فضل به قيمت ، پلاس « 11 » را كمتر جنيد در دم ارشاد او شود فانى * چو قطرهاى كه شود محوِ بحر پهناور به زهد اگر كه چو سلمان و بوذرش خوانم * رواست ز آنكه به زهد است شهره در كشور ز صد هزاران اوصاف او همين يك بس * كه در جهان شده محسود زمرهاى ز بشر يكى حسد برد از آنكه حق چرا داده است * به يك تن اينهمه علم و كمال و فضل و هنر ؟ يكى به رشك كه گاه نماز از چه كشند * خلايق از عقب او صفوف بىحد و مر ؟
--> ( 1 ) . سفره و طبق و غير آنهاست كه مىگسترند [ و ] در آن طعام مىخورند . ( 2 ) . به مدّ حرف اول ، به معنى حرص است . ( 3 ) . به ضمّ اول ، سرمه است . ( 4 ) . اشاره است به آيهء كريمه « قالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ » يعنى گفت موسى اى پروردگار من ! بنما مرا ديدار خود را تا ببينم ترا . قال : لَنْ تَرانِي . خداى تعالى فرمود : هرگز مرا نمىبينى . تفسير و تفصيل آن در كتب مسطور است . ( 5 ) . به كسر اول ، نام جدّ شيخ ابو على است . و به كسر و فتح ، نام كوهى است در شام كه آن را « طور سينا » گويند و در اين شعر ، همين كوه مقصود است . ( 6 ) . به كسر اول و فتح سوم ، به صيغهء اسم آلت ؛ در لغت به معنى تيرى است كه چرخ دولاب بدان مىگردد و در اصطلاح رياضى ، خط موهومى است كه يكسر آن به قطب شمال و سر ديگر آن ، به قطب جنوب باشد . ( 7 ) . معنى آن و اصطلاحش گذشت . ( 8 ) . به كسر اول ، مراد منطقة البروج است و آن دايرهاى است كه 12 بروج بر آن واقع شدهاند و اين دايره به منزلهء كمربند فلك است ؛ لهذا آن را منطقه گويند . ( 9 ) . علمى است معروف كه اعراب كلام عرب از آن دانسته مىشود . ( 10 ) . به كسر اول ، به معنى گليم است و جامهء خشن و مطلق جامه را نيز مجازا گويند و اصل آن كساو بوده ؛ آن را قلب به همزه نمودند ؛ لهذا كساء ممدود مىباشد . ( 11 ) . به فتح ياء سه نقطه ، پارچهء پشمينه و سطبر و بىبها را گويند .